تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::...

سلام به تمام کسانی که این چند خط را می‌خوانند.

امشب که بعد از مدت زیادی به این تارنمای قدیمی سر زدم، بعضی از نوشته‌های خودم را خواندم. بعضی آنقدر غریب به نظرم می‌رسیدند که پیش خود میگفتم، این‌ها را واقعا من نوشته‌ام؟! و بعضی هم آنقدر قریب به نظر می‌رسیدند که انگار همین دیروز نوشتم‌شان. نوشته‌های قدیمی‌ام اغلب دلگیرند. زمانی بود که از خواندنشان دلم می‌گرفت اما حالا حس و حال بدی برایم ندارند. مثل یادگاری‌هایی هستند که دیدنشان خاطرات گذشته را به یاد آدم می‌اندازد ولی آنقدر از آن خاطرات دور شده‌ام که دیگر بد بودنشان را حس نمی‌کنم. چقدر گذشت زمان با خودش تغییرات دارد. وقتی به من قدیمی خودم نگاه میکنم میبینم که خیلی تغییر کرده‌ام. البته نه از نظر عقاید و تفکرات پایه‌ای و اصلی. از نظر نوع نگاه به موضوعات مختلف و اهمیت دادن به آنها. آدم ممکن است زمانی برای موضوع خاصی ارزش زیادی قائل شود و زمان زیادی برایش صرف کند ولی بعد از گذشت زمان، شاید آن را کم اهمیت نپندارد ولی به اندازه‌ی آن روزها هم به آن اهمیت نمی‌دهد. در عوض امروز مسائل دیگری در جایگاه پر اهمیت‌های زندگی قرار گرفته‌اند. این به من این را نشان می‌دهد که بعضی چیزها در زمان خاص خودش مهم است و اگر از آن زمان گذشت، ممکن است دیگر آن اهمیت را برایش قائل نشوی. پس اگر واقعا باید باشد، در همان زمان باید تمام تلاشت را برای به دست اوردنش بکنی و اگر هم بعد از بدست نیاوردنش باز هم می‌توانی نفس بکشی و ادامه بدهی، باید مطمئن باشی که روزی خواهد رسید که آن موضوع یا آن چیز دیگر برایت تنها یک خاطره است. خاطره‌ای که بعد از مرور کردنش شاید آنقدر غریب باشد که پیش خودت بگویی واقعا این‌ها برای من اتفاق افتاده است؟! و یا آنقدر قریب باشد که بگویی انگار همین دیروز بود. اما قطعا دیگر توان قلقلک احساساتت را نخواهد داشت.





تاریخ : جمعه 15 دی 1396 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

روزها می‌گذرند
ثانیه می‌میرد
فیلم آغاز شده
چشم را میبندم
خاطراتی که شب و روز درون سر من می‌چرخند
و خدایی که در این نزدیکی‌ست
درد را می‌بیند
فیلم آغاز شده
چشم را می‌بندم
نام الله اول
پرده را می‌بوسد
پس از آن نام تو است
و سپس هیچ به جز چشم تو نیست
باز هم چشم تو و قلب من و بوی تو است
زندگی نظم عجیبی‌ست که چشمان تو برهم زده است

زندگی نثر مسجع شده‌ی نام تو است
و خدایی که در این نزدیکی‌ست
نظم را میخواهد

اردیبهشت ۹۵



تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 01:37 ق.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

سلام

بالاخره میهن بلاگ هم یه کاری کرد که بشه راحت تر از سرویس وبلاگ نویسیش استفاده کرد و بشه با گوشی اومد و‌مطلب گذاشت.چه خوب! دیدن برنامه ی میهن بلاگ توی بازار اونقدر برام لذت بخش بود که گفتم بیام و چند خطی توی این کلبه ی قدیمی بنویسم.شاید از این به بعد بیشتر هم شد نوشته ها.

به هر حال تبریک میگم به مدیران میهن بلاگ که به فکر افتادن و دنیای وبلاگ نویسی رو با این کار رونقی دادن.البته امیدوارم دنیای مجازی اونقدر سرگرم و غرقمون نکنه که یادمون بره برای چی زندگی میکنیم و دنبال چی هستیم.

یا حق



تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1394 | 10:33 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
سلام
امروز بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم. به همون اندازه ای که نمیدونم چرا اینجا نمیام، نمیدونم چرا الان اومدم.
حس غریبی بهم دست داد وقتی اومدم و بعضی از پستایی که قبلا نوشته بودم رو خوندم.یه چیزی شبیه زنده شدن خاطرات گذشته، به یاد دوستان قدیمی افتادن. یه حسی شبیه به اینا. یاد روزهایی که اینجا میومدم و با مخاطبام حرفایی میزدم که عموما بعد از خودنش دلشون میگرفت. شاید به خاطر این بود که اون زمان دل خودم زیاد میگرفت. اما از اون دوران مدتیه که گذشته و ازش تجربه های خوبی کسب کردم. آدم ها همیشه اشتباه میکنن.این بد نیست. بد اینه که از اون اشتباه ها درس و تجربه ای کسب نکنی. خودم حسم اینه که تا اونجایی که میشد، از اون دوران تقریبا سیاه، خوب استفاده بردم. مسلما تو زندگی هر کسی یه سری اتفاقات میوفته که باعث میشه زندگیش با زندگی آدم های اطرافش تفاوت هایی داشته باشه.امیدوارم از تفاوت های زندگیتون با زندگی دیگران خوب بهره ببرید و البته! اگر چیزی بدست آوردید، به هرکسی نبخشید.چرا که قدر و ارزش یک شیء گرانبها رو هرکسی نمیدونه.

خوش و خرم باشید



تاریخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 | 01:26 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
به قلبم نور می تابد
صدای شر شر جویی
که از چشمان پر جوش امید و آرزو سرچشمه میگیرد
دلم را غرق خود کرده
صدای بلبلان خسته از بیداد این دنیا
نوازش می کند جانم
تو گویی چشم را بستم
کنار ساحل دریا
نسیم صبح گاهی را
به آغوشم فراخواندم
و یا در جنگلی خرم
کنار یار و صد بوسه
بهشتی سبز می سازم
دلم رنگ عدالت را
در اوج آسمان شب 
ز سمت شرق می بیند
تو گویی چشم را بستم
ولی بیدار بیدارم

(شهریور 93)


تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 02:41 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
شب گشت و یاد رویت پر کرده لحظه ها را
اما دلم ندارد آن حس خرده پا را

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
گویا ندیده حافظ دنیای سرد ما را

دنیای پر هیاهو، دنیای بی محبت
دنیای دوری از خود، دنیای بی خدا را

شوق غزل ندارم امشب زخواب چشمم
شوق غزل ندارد قلبی به سان خارا

دل گر عقاب باشد دنبال طعمه گردد
کرکس همیشه گیرد، از دیگران غذا را

در ادعای عشقت حرف از غرورت آمد
عاشق که غره باشد الفاتحه شما را

دشمن شوند یاران در کیش خود پرستی
در آینه چه دیدند؟! این طبل پر صدا را

گر تب کنی برایم جان میکنم فدایت
لیکن به تب نسوزند مرد دغل سرا را

چشمان پر فریبت ما را اثر ندارد
من از خدا گرفتم بهر دلم شفا را

گر یار باوفایی در راه خود ندیدی
تنها بمان که از بد جز شر نگردد آرا

تاریکی شبانم گویی سحر ندارد
در راه صبح با جان من میخرم بلا را

این شب به نیمه آمد آمد خواب از سرم پریده ست
با این رویه آرش صبحت بخوان قضا را


تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 03:18 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
باز هم پیاده رو های شهر
سنگینی قدمهای غمگینم را روی خود حس کردند
گمان میکنم یک یک سنگ فرشها لعن میفرستادند
لعنت به تنهایی
لعنت به خیانت
لعنت به پول هایی که برای خیانت خرج می شوند
لعنت به تمام قاب های عکس
لعنت به تمام قدم های نحس
لعنت به تمام گل های زیر باران مانده
لعنت به تمام قطره های باران
لعنت به تمام شک و تردید ها
لعنت به رابطه هایی که نتیجه اش می شود مرگ دل
مرگ عشق
مرگ احساس
مرگ جوانی
لعنت به این دردی که روز تولد و غیر تولد نمی شناسد
ناگهان صدای الله اکبر پرید وسط همه ی لعنت ها
و چه حالی میدهد شنیدن صدای سنگ فرشهای مسجد 
وقتی که هم صدا اذان میگویند 
و از آن میگویند
اما هنوز هم من نمیدانم
درون آینه ی روبرو چه میبینم?
در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
چه میبینم?
حاضرم شرط ببندم توی خواننده هم نمیدانی
او هم نمیداند
گویی تمام شهر نمیدانند


تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
کاش چهار سال پیش بود الآن. کاش به عقب برمیگشتیم و دنیا همان روشنی قبلش را به خود میگرفت. میدانم که کاشکی را کاشتند و هیچ چیزی سبز نشد! اما بگذار حداقل کمی حلوا حلوا کنیم! شاید دهانمان کمی شیرین شد! کاش به عقب برمیگشتیم و رفاقت رفقا آنقدر ارزش پیدا می کرد که به خاطر شاد شدنشان، دوباره عقب مینی بوس گلوی خودم را پاره میکردم. کاش دوباره تنها دردی که هر روز برایش آواز میخواندم، ناله سرکردن مرغ سحر بود! آن روزها که سعی میکردم برای خواندن بهتر صدایم را بلرزانم، لااقل یار هنوز یار بود و دوست هنوز دوست! وقتی میخواندم نمی دانستم یک روز می رسد که یار، ظالم می شود و دوست، صیاد و من گرفتار ظلم ظالم و جور صیاد و دست به دامان خدا و فلک و طبیعت که این شام تاریک را سحر کنند.کاش دوباره به عقب برمیگشتیم! این روزها دیگر فاصله ی میان دندان های کسی موقع خندیدنش، برایم مهم نیست! حتی طرز راه رفتن کسی هم برایم مهم نیست! حتی وقارش! حتی و حتی و حتی...! کاش گل های سرخ پرپر نمیشدند در آرزوی رسیدن به قطره های باران! کاش فردا دیروز میشد! و پس فردا، پریروز! و همینطور به عقب برمیگشت و برمیگشت و برمیگشت! کاش... بگذریم! دهانمان به جای شیرینی، تلخی کافوری را گرفت که هنگام دفن خاطراتم رویشان ریختم! کاش آدم میشدیم! کاش...!

تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 01:59 ق.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
سلام به همه ی همراهای وبلاگ
ببخشید که یکمی دیر شده!
اما به هر حال سال نو رو به همتون تبریک میگم
برای همتون آرزو دارم که سال خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید و در این سال به موفقیت ها و تجارب بزرگی دست پیدا کنید
خوش و سرحال باشید
یا علی...


تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1393 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات
جلال قیصری و ملک و تاج جیرانی
شکوه جاه و مقام و قوای انسانی
***
غرور و مستی ما از کمال عشق و جنون
نبوده در همه دنیا زمان و دورانی
***
ستون دولت ما را کسی به لرزه فکند
که حال و مهر و کلامش ندیده الوانی
***
صداقتی که به بازار بنده عرضه نمود
ندیده کس به مساوش طلا و مرجانی
***
ز عطر یاد وجودش دلم بهاری شد
چکیده دفتر من بر گلاب کاشانی
***
صداقت همچو عروسی که هرکسش ندهند
به هر که داده شود به ز گنج پنهانی
***
ولیکن همچو پر از گرگ، جنگلی شده ایم
دریده می شود آنکس به سهل و آسانی
***
خدای من تو نگهدار آنکه دُر دهی اش
در این زمانه که آرش ندیده انسانی

(اسفند 92)


تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

تعداد کل صفحات : 16 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات