تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - شکر

وقتی که جاده زیر نبض پاهابت آنچنان داغ می شود که از ادامه ی گامهایت مأیوس می شوی ، وقتی که درد در گلویت آنچنان بغض می شود که خنده را با فریاد در هم میکنی و یک جا و با هم در گوش نا شنوای زمانه آهنگ میکنی، وقتی که روی بوم سیاه و تار فقر فکر و عشق مردمت به ناچار با رنگ خون دلت، آسمان معرفت رسم میکنی، وقتی که با رنگ غم روی دیوار تنها یادگار دوران مردانگی با خط عشق یادگاری می نویسی و دست روزگار به زور تو را به عمق چاه تاریک جدایی پرتت میکند، وقتی که با چراغ امید در کورسوی جاده ی مهربانی قدم میگذاری و به بن بست دروغ می رسی، وقتی که شعر نوی بی رنگ مرگ سرد نگاه عاشقانه ات به دنیا را با دست خالی روی شیشه ی پنجره ی اتوبوس  راهی دیار هوس و بی غیرتی مینویسی، وقتی که سنگ فرش پیاده رو های تنهایی شهر برایت غزل خاطرات گمشده و مجعول و مجهول عشق بی فرجام جوانی را برایت می سرایند و تو روز به روز پیرتر میشوی، وقتی که در عین جوانی مانند پیرمردان در کنار عصای فرتوت آرزوهای برباد رفته ات روی صندلی پارک بالای چهارراهِ خستگی نشسته ای و آرام اشک میریزی، وقتی که دستهایت در استرس فردای بی فروغ زندگی ات مانند هشدار تلفن همراهت به لرزه می افتد اما مدعیان تک بعدیِ از دماغ فیل افتاده آنچنان داغت می زنند که راه فردا را به کل فراموش  میکنی و هیچ تکیه گاهی برای تفکر نداری، وقتی که به امیدِ لمس گرمای رفاقت به سمت همراهان روزگار دارایی ات دست دراز میکنی اما با تیغِ زبانِ چرکینِ دروغگویِ ادعا روبرو می شوی، مشتت را باز کن، چشمانت را ببند، سرت را رو به آسمان بگیر، دستهایت را به سوی سقف آبی بالای سرت دراز کن و بی صدا فریاد بزن شکر که تو میبینی ام،شکر که تو از یاد نبردی ام، شکر که در بزمت لایق تقرب دیدی ام و بدان عاشقی که داری میخواهد ببیند تا کجای راه با او می مانی ...


برچسب ها: این برچسبا به ما نمی چسبه،

تاریخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 10:16 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات