تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - همه ی دوستان من

بچه بودیم.مدرسه که می رفتیم، معلم دینی برایمان از سختی های زندگی می گفت. می خواست که به این دنیا دل نبندیم.ما هم بچه بودیم، نمی فهمیدیم! معلم در حال توضیح و شرح تنهایی ها بود و ما سرگرم پچ پچ های کودکانه ی خودمان برای باور نکردن حرفهای معلم! فکر می کردیم این صافی و سادگی و بی غل و غشی دوستی هایمان در کنارمان می مانند و ما را تنها نمی گذارند. اما مثل همیشه، دنیا دوست داشت که آرزوهایمان و تفکراتمان را به سخره بگیرد. حالا این منم که در کنج اتاق تنهایی هایم برای دوستان به ظاهر کر و لالم کف میزنم و سوت میکشم. دوستانی که هرکس ببیندشان، می گوید که نه حرف می زنند و نه گوشی برای شنیدن دارند. اما الآن همین دوست آبی پوشم هست که با ردپای مشکی رنگش روی صفحه ی سفید یک دوست قدیمی دیگر، طرح حرف های قلبم را می کشد و حرف های خودم را به خودم پس می دهد! این قلم و این دفتر دوستانی هستند که بار ها من را از مرز جنون نجات دادند و آرام کردند. کاری که مدعیانش، در خواب هم ندیدند! از دوستان غایبم بگویم. دوستان مشکی پوش یا بعضا زرد و سرخ پوشی که هر روز و هر روز به درد دلهایم گوش میدهند. دوستانی که از غم غمهایم، غم باد گرفته اند و هر از گاهی وزنشان بیشتر میشود. در این میان ظاهرا غم قدمهایی که باید در راه و در کنار یار زده میشدند، بیشتر است. غم و حسرتی که روزگار بر روی پاهایم گذاشت تا وزن غم باد دوستانم، از دویست کیلو هم تجاوز کند! وزنه هایی که با زبان بی زبانی حرف از صبر و تحمل و خودباوری می زنند. این ها همه را گفتم که بدانی دوستانم دروغ نمی گویند، ناسزا نمی دهند، خیانت نمی کنند، متلک و نیش و کنایه نمی پرانند، با حرف ها و کارهایشان عقایدم و خودم را مسخره نمی کنند، پشت سرم حرف نمی زنند و از همه مهمتر برای نبودن هایشان دلیل نمی تراشند و دلیل دارند و حتی اگر دلیلی نداشته باشند، حداقل نمی گویند نمی دانم! این ها را گفتم که بگویم من باز هم برای حرف های معلمانم مثال نقض پیدا کردم. دوستانی دارم که تنهایم نمی گذارند و خدایی که همیشه و در هر حال، در این نزدیکی است.

(14/2/1392)

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1392 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات