تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - دیروز...امروز

این روزها تقریبا همه مان درگیر مشکلات زندگی خودمان هستیم و در آنها غرق غرقیم و فقط برای رفع خستگی یا کمی بی خیال شدن به فکر سرگرمی های خاص خودمان می افتیم. سرگرمی هایمان هم اغلب مجال یاد کردن از گذشته هامان را ازمان گرفته. گاهی مجال زندگی کردن را هم ازمان میگیرند. مجال فکر کردن، مجال تعمّق کردن، مجال آزاد بودن، مجال انسان بودن! شاید خواندن همین چند خط هم برای بعضی جزء سرگرمی ها باشد.پس خداکند که حرفهایی که امروز می زنم مذکورات اخیر را محقق نکنند. امروز می خواهم یاد دیروز کنم و دیروز را بیاورم در امروز. یادش بخیر دیروز...

آب و رنگش انگار فرق داشت... ما که نبودیم امّا تعریفش را که می شنویم، انگارنیلیِ آسمانش عمیقتر و جاندارتر بوده و آغوش خورشیدش گرمتر و پر نورتر زمین را لمس می کرده و شبها صدفی از ستاره ها مروارید درخشانی چون ماه را دربر می گرفتند و لبخندوار گرانبهاییِ آنچه که نگه میدارند را با نمایشش به رخ زمینیان می کشیدند.انگار درختانش حال و هوای سبزتری داشتند و کبوترهایش بیشتر حوصله ی پرواز دسته جمعی .یادش بخیر... حتی خیابان هایش هم انگار اعصاب راحت تری داشتند و کمتر جوش می آوردند!انگار نه... حتما! همسایه ها به وقت برادری، برادر بودند و برادر ها به وقت برادری، پدر!دوستان مثل اعتمادِ چشم به پلک هایش، به یکدیگر اعتماد داشتند.ته تهش اگر گوشت و پوست همدیگر را میخوردند،حداقل استخوانش را دور نمی ریختند!چشم هم اگر بلایی سرش بیاید می داند که تقصیر پلک نیست!یادش بخیر... در وجود مردانمان، مردی بود... در میان مردی ها، پهلوانی بود. در میان پهلوانی ها انسانیت بود. در میان انسانیت ها ارواح پاکی بود که انگار مجموعه داران خوبی بودند. یادش بخیر دیروز.امروز انگار رنگ و روی گذشته را به قیمت ناچیزی فروخته و دیگر صورتش را با سیلی سرخ نگه میدارد.از بس هم از این لوازم و رنگ های غیر بهداشتی استفاده کرده، دیگر پوستش مانند پوست فیلی پیر، پر از چین و چروک شده است و مثل بعضی خیابان ها و اتوبان های شهر و دیارما، پر از چاله چوله!کم رنگ شده امروز! کم رنگ شدیم امروز!

حرف از پهلوانی شد.واژه ای که این روزها فقط اسمش را باید در کتابهای قصه و بازی های رایانه ای استوره ای جستجو کرد.اگر هم بر زبان بیاوری، جمعیت همراه، فاتحه ای نثار آخرین یادگارشان، جهان پهلوان تختی می کنند.

دیروز... یادش بخیر... زورخانه ی پهلوان حیدر و میل و گود و کباده داشتیم، امروز باشگاه پرورش اندام بابک و هالتر و تردمیل و دمبل و صفحه! البته نشانه ی تمییزی نیست که بخواهم بگویم بد است هالتر و دمبل و باشگاه.نه! زبانم لال اگر بخواهم توهینی به مذکوراتم بکنم! مگر می توانم جلوی چشمشان با آنها رفاقت کنم و بعد پشت سرشان بد بگویم؟! فرض محال اگر این کار شنیع و زشت را بکنم، چگونه انتظار داشته باشم که باز تحویلم بگیرند؟! بگذریم...

دیروز(رحمة الله علیه) اگر می خواستی از در زورخانه وارد شوی، باید سرخم می کردی، کمر دولا می کردی تا از در وارد شوی.تواضع را نه با زبان بیان، بل با زبان عمل یادت می دادند! امروز (که بی پسوند باشد بهتر است!) از در باشگاه که داخل می شوی، هر چه سینه ات جلو تر باشد و گردنت فرازتر و خلاصه کمتر از در تو بیایی، بیشتر چپ چپ نگاهت می کنند و راه برایت باز می کنند و یا برعکس، بیشتر به تو کم توجهی می کنند. انگار رسممان شده که خود را کمتر یا بیشتر از دیگران ببینیم! یا بهتر بگویم! رسممان شده که خود را با دیگران مقایسه کنیم. مایی که خودمان سراپا مشکلیم با سراپا مشکلها خودمان را مقایسه می کنیم. بگذریم....

دیروز (گاد بِلِس ایتس!) کسی که از در زورخانه داخل می شد،شناس و نا شناس، ورزشکار و تماشاگر، اجبارا و توفیقا، تقریبا به همه سلام می کرد.مگر اینکه غریبه ی چند صد پشته باشد و بخواهد لحظه ای بی سر و صدا بیاید، نظرکی بیاندازد و برود، که بی دشت بماند. امروز (که همان بی پسوند باشد بهتر است!) بارها برای خودم پیش آمده که اگر به کسی سلام هم نکنم و کاری به کسی هم نداشته باشم، مدت دوساعته ی تمرین، چه اجبارا چه توفیقا، نیازی به سلام و احوال پرسی پیدا نکرده ام!البته من روزهای اولی که به محیط تازه وارد میشوم این چنینم!اگرنه چشم شیطان کور، من هم مثل همباشگاهی هایم، بی ادب و بی معرفت نیستم!از من بگذریم...

دیروز(یادش بخیر انشاالله) از میان علی علی ها و مولا مولا های مرشد، صدای زنگش بود که از مدهوشی و عشق بازی با نام مولا بیرونت می آورد و زنگار از روح خسته ات می ریخت. امروز( که همان بی پسوند باشد بهتر است!)خیلی شانس بیاوری از میان اشعار پورنالیزه ی سلنا گومز و جنیفر لوپز و دی جی علی،صدای نازک و خام محسن یگانه و ناصر صدر و این مردک خراطها و کذا و کذا و کذا ست که روحت را لجن مال می کنند! تازه اگر شانس بیاوری!توهین نشود یک وقت! ولی خیلی مجوزدار هایمان خرابتر از ندارهایمان هستند!بگذریم...

دیروز (علیه السلام)کسی که می خواست میل بگیرد و کباده بیاندازد،قبلش باید وارد گود می شد. گودی که تماشاگر جماعت گرد آن می نشستند و به پایین نگاه می کردند و کسی که میل می گرفت،خود را پایین تر از دیگران می دید.به قول معصوم(علیهم سلام الله اجمعین) نهایت ادب آن است که خود را از بقیه پایین تر بدانی و ببینی! این بار ظاهرا مجبورم بگویم که ادب و تواضع را نه با زبان سخنگو و بالقوه دروغگو و ریا کار، بل با زبان عمل یاد می دادند!امروز( که همان بی پسوند باشد بهتر است!) بعضی ها آنچنان سینه جلو میدهند و سر به سقف میکوبند که یکی نداند خیال میکند خودِ رستم از میان صفحه های شاهنامه بیرون جسته و سر از این باشگاه و خیابان درآورده! آنچنان دستهایش را از بدنش فاصله می دهد کأنّه هر جلسه شستاد کیلو وزنه برای زیر بغلش کار میگیرد! گرچه این کار کمی دِمُده شده و لوس! اما تازه به دوران رسیده ها زیاد خوششان می آید از این کار! گرچه لازم است بگویم که ماهیچه های زیر بغل با کمی تمرین خود را نمایان می کنند و باعث می شوند دستها خود به خود کمی از تن فاصله بگیرند. این را گفتم که یک وقت توی خواننده خیال نکنی همه ی آنهایی که این مدلی اند، آن مدلی اند و آنهایی که آن مدلی اند، این مدلی! بگذریم...

دیروز ( که یادش تا ابد الدهر گرامی باد) پهلوان حیدر ها که از در زورخانه وارد می شدند، از عشق ورود بزرگتر فضا را صدای یا علی ای پر می کرد که حداقل 90 درصد خالصی داشت! کسی که می خواست وارد گود شود، چنان رخصتی از پهلوان می گرفت که مو به تن شنونده اش راست می کرد.انگار که کلیدِ درِ گود دست او بود و بدون رخصت گرفتن در را باز نمی کرد! جوانمرد مردمی بودند مردم دیروز!به بزرگتر ادب می کردند. امروز( که همان بی پسوند باشد بهتر است!) بعضی ها احترام نمی کنند، خوب نکنند! حرفی نیست! لااقل پیرمرد سالخورده ی نگهبان پارک را به جرم اجرای قانون کاری اش، جلوی چشم بزرگ و کوچک، فحش و فضیلتی ندهند که درصد خلوصش اَبسولوت باشد!اَبسولوتی که آنقدر تلخ است که شادی تفریح چند ساعتی آخر هفته در پارک را برای جماعت اطراف زهر می کند!باز هم بگذریم...

دیروز(علیه الرحمة) کسی که وارد گود می شد، می دانست چشمها حواسشان به اوست. می دانست همه به او و کارهای او نگاه می کنند. مشق میکرد این سرمشق را که همیشه کسی هست که حواسش به او باشد!همیشه چشمی هست که او را بنگرد!چه ایمان و تقوایی بالاتر از این که همیشه کسی را شاهد و ناظر اعمالت ببینی؟! امروز(که همان بی پسوند باشد بهتر است!) دوستان کسی که زیر اسکات یا پرس زور می زند و هرنوع صدایی از خودش بیرون میدهد اما دریغ از یک یا علی، چنان ماشااللهی به او میگویند که طرف دیگر خدا را هم بنده نیست! ماشااللهی که اللهش معلوم نیست کدام الله است! الله کامل و بی نقصِ عارفان و سالکان و راهیان طریق حق یا نعوذ باالله، الله کور و خصیصِ املاکیان و دغل بازان بازار و عروسکان ولو شده در خیابان ها! بگذریم...

دیروز (که درود خداوند بر یاد کننده اش باد!) عموما پهلوان امین مردم بود،امنیت شهر بود،به اسمش قسم می خوردند، ناموس و مالشان را به او می سپردند، حتی نوچه هایشان!نگاه کج به ناموس مردم که نمی کردند هیچ، چشم چشمچران را از حدقه بیرون می کشیدند. مقتدایشان علی بود و ذکر لبشان یا علی!یار ضعیف بودند و یاور درمانده. امروز ( که همان بی پسوند باشد بهتر است!) بعضی برای بهتر چاقو کشیدن، بازو کلفت می کنند و بعضی برای خوش خوشان چشمان هرزه ی هرزه دخترکان شهر سینه ستبر می کنند. بعضی ها به سفارش نادوست می آیند و بعضی به سفارش دوست دختر!سگان هاری که پاچه ی پدر و مادر می گیرند و واق واقشان برای ضعیف تر هاست. همان موش مرده هایی که به یک گوشه ی چشم نازک کردن، جلال و جبروت و غرور و هیبتشان، همه و همه می شود التماس و گدایی و نیاز و ضعف! مردانی که دیگر ظاهرشان هم مرد نیست. قلمم هم آنقدر ها پررو نیست که بخواهم درمورد تنها نشانه ی مردی این ننگ واره های مردانگی سخن بگویم!بگذریم...

دیروز( که روحش شاد و یادش گرامی باد!) در میان گود زورخانه دور می زدند و می چرخیدند، امروز( که همان بی پسوند باشد بهتر است!) در میان گود های زندگی دور خودشان می چرخند!

دیروز( که دیگر یادش کردن در اینجا بس است!) بهتر است اینقدر بر سر امروز نکوبیمش! امروز ( که خداوند خودش به دادش برسد و خیر و خوبی عنایتش کند!) کسانی هم هستند که مردی و مردانگی قالب وجودشان است و شناسنامه ی حضورشان.هستند پهلوانان و قهرمانانی که ذکر لبشان یا علی  و اشک چشمشان یا حسین و زور بازویشان یا اباالفضل است. حافظ حرمت ها و سرآمد غیرت هایند. یار ضعیفند و یاور گرفتار.جوانمردانی که به بزرگتر و کوچکتر احترام می گذارند و اخلاق زیور رفتارشان است. زور بازویشان امنیت است و سینه ی ستبرشان سپر دردها و بلاها. تشنه که می شوند، آنچنان یاد لبان تشنه ی بزرگ شهید تاریخ، فرزند دختر پیامبر اسلام می کنند و یا حسین می گویند، که صد درصد، بدون ذره ای کم و کاست، خالصی دارد و سوز و گدازش، اشک از چهارستون بیستون در می آورد.همین چند روز پیش بود که یکی از همباشگاهی هایم در جمع دوستانه اشان میگفت که روزه ی ماه مبارکِ تابستانی، ساعات آخرش او را یاد لبهای تشنه ی سیدالشهدا می انداخته و می گفت: با خود می گفتم که من فقط پانزده - شانزده ساعت غذا و آب نخورده ام و از تشنگی اعصابم مثل برج زهرمار شده، فدای اربابم شوم که سه روز بدون آب، با دهانی تشنه مجبور به جنگ شد و تاریخ هیچ سندی ندارد که حسین لحظه ای خم به ابرو آورده باشد!بگذریم... مثل همان زمانهایی که از دیروز تا امروز گذشتیم و گذشتیم و گذشتیم و مسائل را سرسری گرفتیم و آرام آرام محکوم به کم رنگی شدیم! ختم کلام!ما نوادگان کسانی هستیم که از حال همسایه اشان خبردار بودند،نه اینکه حتی نامشان را هم ندانند! کسانی که سرسفره های مهمانیشان نان خشک و صفا و صمیمیت بود نه چلو گوشت و کباب بره و رنگ و ریا و چشم و هم چشمی! رابطه های فامیلیشان روح داشت، عشق داشت، برادری داشت! نه اینکه میدان جنگ شطرنجی باشد که هر کسی به فکر خودش باشد که چه بکند و چه تاکتیکی بزند که طرفش را کیش و مات کند!امروز هم هستند در میانمان چمران ها و مطهری ها و شریعتی ها و رجایی ها و باهنر ها و بهشتی ها و جهان پهلوان تختی ها.که این را هم، همه و همه بدهکار و مدیون مکتبمان هستیم که انسان پرور است، اما همانطور که گفتم کم رنگ شده امروز! کم رنگ شدیم امروز! رنگ پَر شدیم به جای پررنگ! یادمان باشد که مولا علی فرمود: هرکس امروزش مثل دیروزش باشد، باخته است! یا علی...

(شهریور 92-تهران)



تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور 1392 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات