تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - سه دسته
مردم از منظر چشمهای من سه دسته هستند.
دسته ی اول وقتی میبینی شان، انگار روحت شاد میشود، تازه میشوی، انرژی میگیری، امیدوار میشوی، یاد خدا می افتی... انگار که منبع انرژی مثبتند و تو در میدان این انرژی قرار گرفته ای! کسانی مثل مادر، پدر، برادر یا خواهر، یک خویشتن، یک دوست خوب، یک همراه و هم دم و مونس دلسوز، یا حتی یک کودک معصوم و بی گناه که برای فهم نگاه هایش، باید خودت کوچک شوی و هم سن او، تا بفهمی دنیایش چقدر زیباست!( چقدر دلم برای داداشام تنگ شده! دلم برای دنیاشون و شیطونیاشون و اذیت کردناشون خیلی تنگ شده! حرفای ساده و بچگونشون، سادگی معصومانشون، برق چشمای قشنگشون... آخ که دیگه اشکم درومد!)
((مثال برای گرفتن انرژی از طریق دیدن یک نفر: ایشون که گوگولی دایی هستن!!!))


دسته ی دوم که تقریبا اکثر جمعیت انسانهای روی کره ی زمین مشمولش میشوند، خنثی هایی هستند که با دیدنشان هیچ حسی نمیگیری! خیلی نمیخواهم حتی درموردشان حرف بزنم!
اما دسته ی سوم که این روزها خیلی حالم را گرفته اند کسانی هستند که مثل کمپوت انرژی منفی هستند! که اینها هم دو دسته اند. یکی آنهایی که یک لحظه میبینیشان و انرژی منفی سهمت را میگیری و میروی و دسته ی دوم آنهایی که یک صدم ثانیه نگاه کردن بهشان، مثل نیش عقربی میماند که یک آن زهرش را در بدنت میریزد! اگر دوست نداری تلخ شوی، باقی را نخوان! من برای دل خودم مینویسم! وقتی میگیرد و مینالد! یکی دو روز است که دیدن یکی دوتا از این آدمها بدجور حالم را گرفته! سرم بی دلیل درد میگیرد و تا بحال هیچ ذکر و دعا و وردی هم جواب نداده! انگار که اصلا انرژی منفی را از روی این آدمها تعریف کرده اند! نه اینکه یک شبه اینجور شده باشند، نه! شاید حتی روزی عزیزترین فرد زندگی ات بوده باشند! از همان هایی که در یک آن، از عرش و ملکوت قلبت با مغز به زیرزمینش فرود آمدند! بس که دروغ گفتند، بس که دو رویی کردند، بس که تهمت زدند، بس که به تو انگ زدند و برایت حرف درآوردند، بس که بی دلیل، قهر و بغضشان را به تو تقدیم کردند، بس که طعنه زدند و وقتی می جنگیدی، انگ حسادت به تو زدند!، بس که حرکات زشتشان را تحمل کردی و دم نزدی! انسان نما های حرام زاده ای که برایشان لفظ حیوان زیادی است! و دیدن حتی یک لحظه شان، مرور تمام قسمت های سیاه و تاریک زندگی ات است! 
بگذریم! حال شما را لاقل بد نکنم!
امروز... خدا رو شکر... تکلیفم را با خودم میدانم! میدانم امروز چه میخواهم باشم و فردا چه! میدانم هدفم چیست و به کجا باید بروم! روزی را می بینم که نامم خار چشمان همان هاییست که روزگاری برای بودن با آنها از همه چیزم حاضر بودم بگذرم! ولی در عوض دلم را شکستند و یک آب هم رویش! و آن روز است که تخصیص وجودی افراد را محاسبه میکنم! و به خودم می بالم، که برای آنچه که میخواستم، تلاش کردم و تلاش کردم و سکوت! از هر دست بدهی، از همان دست پس میگیری، برای خدا و دنیاست! پس خدا... و ای دنیا... مرا دریابید!


تاریخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | 12:13 ق.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات