تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - اگر نمی توانی ... نخوان!!
چشمهایت را ببند!!
اگر نمی توانی ... نگاه نکن!!
ما که دیدیم، چه عایدمان شد ؟ ، که اگر تو نبینی نمی شود؟!
چشمهایت را ببند!
بو نکش!
من برایت می گویم!
برایت می گویم از بوی مُتِعفّن دستهای بر آتشی که بخار از آنها بلند نمی شود! اهالی آهن اند! اگر نه دستان کوچکی که باید غرق در بازی های کودکانه باشند، سر چهار راه، فال نمی فروختند! چشمانی باید به آینده ی زیبای برومندی فرزندان خیره شده باشند، به خاطر دست های خالی جلوی در خانه ی استیجاری خیس نمیشدند! 
چشمهایت را ببند!
گوش هایت را بگیر!
من برایت می گویم از صدای نفس نفس زدن های شب زفاف عقل های نارسی که فقط فکر میکنند بزرگ شدند! ولی از روح بزرگ و مقدس انسانیت، بهره ای نبردند! ادعای بزرگی و بزرگواری و مهربانی می کنند، ادعای بزرگتری کردن می کنند، ادعای هدایت کردن می کنند اما خودشان هم نمی دانند از زندگی چه می خواهند! و دل به پرسه زدن ها و آب انارها و بستنی خوردن هایی می بندند که در اوج ظلمت کور کورانه ی خود در کنار نا همجنسِ به ظاهر دوستِ ساده اِشان داشته اند!
چشمهایت را ببند!
به عقب نگاه نکن!
من برایت می گویم از تاریخ پشت سرمان که فقط افتخار اندکی از چند مرد بر سر زبانها، از آن باقی ماند ولی فرهنگش مرد! دفن شد زیر خروارها خاک که دیگر دست هیچ مورخ محققی به الواح گلی آن نمی رسد! برایت می گویم از غیرت ها و حیا هایی که اسمشان را عقب ماندگی گذاشتند! و حماقت هایی که شجاعت معنا شدند! و جیب های نامردانی که از خون جوانان معصومی پر شدند که جانشان را کف دست گرفتند و به خاطر شرافت، همراه با تقدسی عجیب،جان و وجود را تقدیم معشوقشان کردند!
چشم هایت را ببند!
برق نگاه معصومانه ات دیوانه ام میکند!
سینه ام را از درون به آتش می کشد و می شکافد!
دریای مواج غرق شده در نگاهت، جلوی دست و پایم را برای دست و پا زدن در این مرداب می گیرد!
دستم را بگیر!
شاخه هایی که برای نجات خود به آنها دست انداختم، همه یا خشک بودند یا آنقدر بی بتّه بودند که زود شکستند! شکستند و ناامیدم کردند!
ریسمان عشق بیاور!
اینجا همه چیز پوسیده!


تاریخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات