تبلیغات
...:::»»» مزرعه ی آرش «««:::... - این روزا نیستی!
بعضی وقتا بعضی آدمای دور و برت بهت میگن چرا نیستی؟! چرا کم پیدایی؟! دیگه به ما محل نمیدی و از همین حرفا! شاید الآن جواب اونا رو میدم! نمیدونم!
وقتی زخم خوردن و درد کشیدنت برای کسایی که دور و برت هستن و دیدن که زخم خوردی و میبینن که درد میکشی، تفاوتی به حالشون نداره، بود نبودشون هم به حال تو فرقی نداره! اون موقعست که همیشه برای بغل کردن تنهائیات لحظه شماری میکنی و مونس و همدردت میشه یه صفحه کلید و یه مانیتور! میشینی و مینویسی برای همون آدمای دور و برت تا بلکه یکم خالی بشی! براتم مهم نیست میخونن یا نه! فقط مینویسی! براتم فرقی نداره چه فکری در موردت میکنن! فقط مینویسی! 
وقتی هم قیافه ی مغرور و پرروی اون آدمایی رو میبینی که بهت زخم زدن و روزگار انگار فقط تیغشو گذاشته روی گلوی تو و خم هم به ابروی اونا نیاورده، و بهت مثل طلبکارایی نگاه میکنن که نیم قورت خوردن و دو قورت و نیمشون باقیه، حس میکنی تو مغزت دارن میخ میکوبن و از شدتش میخوای با سر بری تو دیوار! خاطره هایی که به گور سپردیشون یکی یکی از جلوت رد میشن و از گور درمیان! دلت میخواد با دست بگیری خفشون کنی اما دستت بهشون نمیرسه! خاطره ها رو میگم! اما هنوز دلت نمیاد حتی یه خار بره تو پای همون کسایی که از پشت بهت زخم زدن و آبروتو بردن تا آبروی خودشون نره و هزارتا دروغ پشت سرت گفتن!
اگه تو هم همین حسا رو با تمام وجودت حس میکنی، تازه رسیدی اول جایی که من بودم!
بگذریم! بیا بخندیم! همینطوری الکی! مثل همیشه ی خودم! بخند! الکی بخند!


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 | 06:27 ب.ظ | نویسنده : حمید رضا پژمان | نظرات

  • ایران
  • گوگل رنک
  • ضایعات